ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم .

با صدایی ناتـوانتر زانکه بیرون آید از سینه

راویان قصه های رفته از یادیم...!

کس به چیزی ، یا پشیزی ، برنگیرد سکه هامان را .

گویی از شاهی ست بیگانه .

یا ز میری دودمانش منقرض گشته .

گاهگه بیدار میخواهیم شد زین خواب جادویی

همچو خواب همگنان غار

چشم میمالیم و میگوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگارِ صبحِ شیرینکار .

لیک بی مرگست دقیانـوس .

وای ، وای ، افـسوس...!

مهدی اخـوان ثالث