108 } آخر شاهنامه...!

ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم .
با صدایی ناتـوانتر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم...!
کس به چیزی ، یا پشیزی ، برنگیرد سکه هامان را .
گویی از شاهی ست بیگانه .
یا ز میری دودمانش منقرض گشته .
گاهگه بیدار میخواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غار
چشم میمالیم و میگوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگارِ صبحِ شیرینکار .
لیک بی مرگست دقیانـوس .
وای ، وای ، افـسوس...!
مهدی اخـوان ثالث
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ساعت توسط محمد ذکائی
|